|
هر چه ميخواهد دل تنگت بگو بگذار باران سرنوشت بر ما ببارد....چتر ما خداست
| ||
|
سلام دوستان .راستش دیگه با وبلاگ نویسی و یا هو (کلا نت) حال نمیکنم.دوستان گلم اگه خوبی و بدی ازم دیدین به بزرگواری خودتون ببخشین و حلالم کنین .امیدوارم در تمام مراحل زندگی خوش باشین.یا علی خداحافظ ....
[ یکشنبه 1390/10/04 ] [ ] [ میثم ]
یلدا برای بچه ها، آجیل و طعم هندونه س یلدا شب ولادته؛ این جوره تو نوشته ها فرشته های مهربون، فرشته های نازنین شبیه دونه های برف، روی درختا می شینن قصه میگن برای هم؛ گر چه شبیه قصه نیس میگن: یه شب از آسمون پولک آبی می باره وقتی گمون نمی کنی، ستاره ای پر می زنه یه شب، تو اوج تیرگی، ستاره رو نشون می دن می آد و مرهم می ذاره به ساقهّ ملخ زده ----------------------
[ سه شنبه 1390/09/29 ] [ ] [ میثم ]
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری ر...فتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!!! [ شنبه 1390/09/26 ] [ ] [ میثم ]
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.
نخند! به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند! به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند! ادامه مطلب [ پنجشنبه 1390/09/24 ] [ ] [ میثم ]
زندگی بافتن یک قالیست
نه به آن نقش ونگاری که دلت می خواهد نقشه در دست خداست تو دراین بین فقط می بافی نقشه را خوب ببین نکند آخر کار قالی زندگی ات را نخرند [ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ ] [ میثم ]
ر سال كه محرم و عاشورا پيدا میشود ، شيعه بايد آن را زنده نگه دارد . عاشورا شعار شيعه شده است . شيعه بايد بتواند جواب بدهد وقتی در مقابل يك سنی ، و بالاتر ، در مقابل يك مسيحی يا يك يهودی يا يك لامذهب قرار گرفت و او گفت : شما در اين روز عاشورا و تاسوعا كه تمام كارهايتان را تعطيل میكنيد و میآئيد و در مساجد جمع میشويد ، دسته راه میاندازيد ، سينه میزنيد ، زنجير میزنيد ، داد میكشيد ، فرياد میكشيد ، چه میخواهيد بگوئيد ؟ حرفتان چيست ؟ بايد بتوانيد بگوئيد ما حرفمان چيست. استاد شهید مرتضی مطهری [ دوشنبه 1390/09/21 ] [ ] [ میثم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||